اخبار استاناخبار ویژهاسلایدر

اینجا، دردآباد!

روایت دانیال یادگاری از وضعیت روستاهای منطقه پل‌ابریشم

کوچه‌ای تنگ و مردمِ گرم صحبت با یکدیگر… فضای گرم و خودمانی‌ای که در کلان‌شهرها و پاساژهای پر زرق و برقی که در آن چهره‌های پرافاده با فخرفروشی مفرط قدم می‌زنند پیدا نمی‌شود.

روی دیواری نوشته است «مرگ بر شاه!» این جا شعارنویسی کم است.

دختر بچه‌ها در کوچه‌ای پر از خانه‌های کاه‌گلی عروسک‌بازی می‌کنند، انگار عروسک‌ها را به ارث برده‌اند. چهره‌های زرد و بی‌فروغ کودکان مرا به فکر فرو می‌برد. امروز بیشتر از زمان‌های دیگر به کفش‌هایم فکر می‌کنم. آیا با پای برهنه می‌توان پرواز کرد؟

انگار دهیار روستا، گورستان روستا را درختکاری کرده و  میز و صندلی نصب کرده است تا پیرمرد های باصفای روستا با نوه‌نتیجه‌هایشان در آن‌جا قدم بزنند تا بدانند که عاقبت عمر چنین است!

بله! آخرت در گرو اعمال ماست!

مسجد کوچک روستا، قلب تپنده نماز‌های یومیه اهالی روستا شده است. در این ناآبادی، مسجد آبادی است. فرش‌های خوبی در مسجد پهن کرده‌اند. این روستائیانِ مستضعف هستند که بهترین دارایی‌هایشان را برای خدا و دینشان می‌خواهند… هر کس وارد مسجد می‌شود سلام می‌کند.

پس از احوال‌پرسی و تعارفات مرسوم و دیدن ادب و حیای همیشگی مردم مستضعف، در گوشه‌ای از مسجد می‌نشینیم. رئیس شورای روستا که مردی قوی‌هیکل به نظر می‌رسد، سر به زیر و محجوب خوش آمد می‌گوید و نیم‌نگاهی به کاغذی که در دستش هست می‌اندازد. شروع می‌کند به گلایه کردن از فرماندار و مسئولان استان و کشور که وعده می‌دهند اما به وقت عمل پیدایشان نمی‌کنیم و با مسئولیت را با وعده و وعید سر می‌کنند و حقوقشان را می‌گیرند!

کم‌کم یخ جلسه می‌شکند و خانم ها خودشان را به حلقه جلسه نزدیک می‌کنند، یک نفرشان با ادب و حیا بسیار با پلاستیکی از قرص و برگه معاینه می‌گوید که در این روستا چندین نفر بیماری خاص دارند و هیچکس برای درمان کمک‌مان نمی‌کند، قوطی قرصش را نشان می‌دهد و می‌گوید من که بیمه  نیستم و هیچ درآمدی ندارم، چون توان ندارم که قرص‌ام را تهیه کنم باید بمیرم؟

 حرف‌هایش با جلو آمدن دختر جوان نصفه و نیمه می‌ماند و رو می‌کند به دختر که از قرار معلوم، دختر سوم این بانوی غیور روستایی است، رو می‌کند به ما و می‌گوید من 5 تا دختر دارم، ایشان دختر سوم بنده است، سر زایمان بچه دوم‌اش از شدت اضطراب و کمبود امکانات تشنج کرد و الان هم بیماری‌اش ادامه دارد و ناگهان با جمله‌ای همه‌مان را مغلوب خودش می‌کند: حاج آقا، من که 5 فرزند آوردم و به قول شما در فرزندآوری کشور کمک کرده‌ام، اکنون که نان ندارم به آن‌ها بدهم چه کنم؟

همهمه جلسه را فرا می‌گیرد و همه شروع به  صحبت کرده‌اند، انگار دهان شان پر حرف بوده است و هیچ‌کس تا کنون نیامده به این روستا که درد خود را به او بگویند، درد بسیار و درمانگر انگار برای این مردم فقط خداست!

 هنگام بیرون آمدن از مسجد چهره زنانی که به زحمت فرش‌های مستعمل‌شان را می‌شستند، نهیب وطن دوستی به دشمنان این آب و خاک می‌زند.

خانه‌های کوچک که درختان بلند کاج آن‌ها را چشم‌نواز کرده بود و اهالی روستا را سخت کوش‌تر- زیرا درخت بیابانی چوبش سخت‌تر و درختان کنار جویبار پوستش نازک‌تر است، درختان بیابانی که با باران سیراب می‌شوند آتش چوبشان شعله‌ورتر و پردوام‌تر است(نهج‌البلاغه نامه 57)

به کوچه‌ای عریض می‌رسم، انگار طولانی‌ترین کوچه این روستاست، پسربچه‌ها گل‌کوچیک بازی می‌کنند، دروازه را با چند سنگ نشان کرده‌اند، وقتی از دانش‌آموزان می‌پرسی که خواندن و نوشتن بلد هستی با یک جمله قاطع مواجه می‌شوی: نه!

خانمی با چادری وصله‌دار می‌گوید، به خدا پول نداریم نان بخریم، چگونه برویم کتاب‌های بچه‌هایمان را بخریم، بچه‌هایمان حتی نمی‌توانند یک سوره کوتاه قرآن را بخوانند!

آنچه مشخص است در این روستاها سال‌هاست مسئولی نیامده است، سال‌هاست!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا