اخبار استاناسلایدر

روایت تلخ امیرمحمد؛ نوجوانی که دستش به نذری نرسید و پایش قطع شد

استمداد خانواده امیرمحمد از راننده خاطی متواری

بی‌رسانهامیرمحمد ۱۰ ساله، لحظه‌ای بر بالُن آرزوها سوار می‌شود و خود را جوان رعنای ۳۰ و اندی ساله می‌بیند که فرمانده یک پاسگاه است. همانطور که با انبساط خاطر از آرزویش می‌گوید لحظه‌ای درنگ می‌کند؛ گویا بالن مقصدش را گم کرد و پروسه غیرقابل هضم و دردناکی با هزاران سوال بی جواب سد راه تحقق آرزویش شده است؛ سعی می‌کند ادامه حرف هایش را به اما و اگرهایی بسپارد که تشریحش در قواره سن کمش نمی‌گنجید!

 مهر چند روزی آمده بود. البته نه با عطر و بوی سال‌های سابقش که خواب غفلت را در سایه‌سار بلند دیوار تابستان جا بگذارد؛ مهری آمد که از گشاده رویی درب مدرسه برای به آغوش کشیدن مهمانان قد و نیم قدش خبری نبود.

مهر مبهمی دمید که در آن کوچکِ منحوسی، تمام هیبت یک مدرسه و تهیجِ کلاس را در  قاب مجازی ۱۴ الی ۱۵ سانتی‌متر خلاصه کرد و مشتاقان بی تکلفِ درس و تکلیف دلتنگ‌تر از همیشه، دلتنگِ حیاط مدرسه‌ای بودند که اینک حیات امن کرونا شده!

و همه این تفاوت‌ها، دل بچه های مهر را بیشتر از همیشه برای جان دادن به واژه ها، روی تخته سیاه می تپاند.

اما در این بین شاید داستان امیر محمد کمی متفاوت ‌تر از بچه های دیگر باشد. او جزو معدود بچه هایی است که مانند همسالانش ولع‌ دویدن مشتاقانه در کوچه پس کوچه های مختوم به مدرسه را ندارد و بیمِ شنیدن صدای زنگ مهر و زنگِ تفریحی که او و دوستانش را برای دقایقی به فراغت فرا بخواند برایش تبدیل به کابوسی شد که با رفتنش به مدرسه تعبیر می‌شد از این رو اینطور به نظر می‌رسد که شاید امیرمحمد تنها کسی باشد که منتظر بازگشایی مدارس و شکست کرونا نیست چرا که او با عزیمت سایه شوم کرونا خود را مچاله در نگاه ترحم‌آمیز همسالانی می‌بیند که مانند هیچ‌کدامشان نیست!

آری در آستانه پاگشایی پائیز و مهری که نخستین روزهایش را پشت سر گذاشت غول آهنینی سرنوشت امیر محمد ۱۰ ساله را آنقدر تلخ رقم زد که وقتی از او درباره آرزویش پرسیدیم سقف پاسگاهی که تا دیروز او فرمانده اش بود را، امروز آنقدر بلند و حتی دست نیافتنی ترسیم می‌کند که با اما و اگرهایی گنگ، از پاسخ دادن فرار می‌کند!

 ماجرا از این قرار است. ظهر یک روز پائیزی این نوجوان ۱۰ ساله مشغول پرسه زدن در کوچه و خیابان بود که از آن  سمت بلوارِ حوالی محل سکونت‌شان راننده پرایدی او را دعوت به غذای نذری می‌کند اما از بدِ حادثه به جای رسیدن دستش به غذا، با وقوع یک تصادف هولناک پای راستش دچار آسیب‌دیدگی شدید و برای همیشه قطع می‌شود! 

واینگونه از ظهر پائیزی یازدهم مهرماه در بلوار شهید نوروزی مسکن مهر سمنان، کودک ۱۰ ساله‌ای باقی ماند که حالا نه با شوک بعد از حادثه کنار می‌آید و نه با قطع عضوی  که با پیوند هم به چرخه حیات بازنگشت!

مادر این کودک ۱۰ ساله که علاوه بر امیر محمد صاحب سه فرزند دیگر است، اینگونه از روز وقوع حادثه می‌گوید:  با تأخیر فرزندم برای مراجعه به منزل مواجه شدم از این رو به قصد یافتنش منزل را ترک کردم اما به محض خارج  شدن از خانه بچه های قد و نیم قدی را دیدم که سراسیمه به سمتم هجوم آوردند و خبر تصادف امیرمحمد را دادند.

او ادامه داد: به سرعت و با پریشان حالی خود را به محل حادثه رساندم و با دیدن فرزندم و پاهایش که دچار جراحت شدید شده بودم، شوکه شدم و زمزمه شاهدان عینی هم حاکی از این امر بود که راننده متواری شده است.

مادر امیر محمد می‌گوید: طی این مدت ، گذران امور با مشقت و دشواری  فراوان همراه بود. مراجعات فراوانی به پایتخت برای درمان پای امیر محمد داشتیم و به جراحی و پیوند امیدوار بودیم که متاسفانه موفقیت‌آمیز نبود.

 وی ادامه داد : در حال حاضر پای چپ فرزندم هم با توسل به پلاتین و فنر پابرجاست و خامت حال جسمی و روحی‌اش هر روز بیشتر از روز قبل می‌شود.

این مادر از شرایط نامساعد مالی گلایه می‌کند و می‌گوید:  همسرم پاکبان است و حقوق ماهیانه ما به ۴ میلیون تومان هم نمی‌رسد و عایله‌مندی و وضعیت اسفبار امیرمحمد شرایط را دشوارتر از همیشه کرده است.(پدر این خانواده از بدو تولد از ناحیه پا دچار معلولیت است.)

مادر امیر محمد از اوضاع نابسامان روحی فرزندش که انگیزه‌ای برای درس خواندن ندارد اینگونه می‌گوید: ما سواد آنچنانی نداریم و با توجه به اینکه  مدرسه و آموزش‌ها غیر حضوری و آنلاین است فقط می‌توانم امیر محمد را به درس خواندن تشویق کنم اما او هر بار با دلسردی می‌گوید: درس بخوانم که چه بشود؟!

مادر این کودک سانحه‌دیده می‌گوید: ما سرنوشت امیرمحمد را پذیرفتیم و خدا را شکر می‌کنیم که شاهد اتفاق بدتر از این نبوده‌ایم. حال یا امیرمحمد بی احتیاطی کرد یا راننده اما دیگر دنبال  مقصر حادثه نیستیم و از راننده برای ارتکابِ تخلف شکایت نمی‌کنیم  فقط انتظار ما این است راننده خود را معرفی کند تا از بیمه برای مراجعات درمانی، پرداخت هزینه معلم خصوصی و رسیدگی به دیگر امورات فرزندمان بهره مند شویم که دستمان تنگ است و به جایی بند نیست!

وی خاطرنشان کرد: برای تامین هزینه رفت و آمد به تهران و همچنین تدریس خصوصی نیازمند حمایت مالی هستیم  و اگر راننده خود را معرفی کند کمی از نگرانی‌های ما برای آینده فرزندان‌مان کم خواهد شد.

پایگاه اطلاع رسانی بی‌رسانه بنا به درخواست این خانواده اقدام به انتشار گزارش فوق کرده است.

همچنین این رسانه از همه نیک‌اندیشان و خیران دعوت به عمل می‌آورد تا با حمایت مادی و معنوی‌، امید و انگیزه را مهمان این خانواده کنند و در بهبود روحیه این کودک و تغییر سرنوشتش که به زعم او خانواده‌اش چیزی جز ناکامی و تلخی نیست سهیم باشند.

انتهای پیام/م

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. سلام
    راننده ای که به گرفتن نذری دعوت کرده راننده ای که فرار کرده رو ندیده؟
    چرا معلم خصوصی ؟ چرا دور از کلاس و همدرس و جامعه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا