اخبار استاناسلایدرفرهنگ و هنر

نویسنده «خیمه‌های قومس» در کافه ناصری

اخیرا مجموعه شعری با عنوان کافه ناصری، اثر ناصر صارمی(نویسنده و شاعر) توسط نشر ارشدان تهران، روانه بازار شده که حاوی بیست و هفت شعر کلاسیک -اغلب غزل و سیوچهار شعر ترجمه است. پنج شعر به فارسی و انگلیسی، از شاعر و مابقی، ترجمه آثار شاعرانی مانند لانگستون هیوز، هاوسمن، دیلن توماس، سارا تیزدیل و رابرت فراست می‌باشد. در غزل‌های صارمی، با وجود خیال‌انگیزی و برخوردار بودن از ظرایف شعری و صنایع ادبی، میتوان دغدغه‌های اجتماعی را درک و مشاهده کرد:

پسر خوانده‌ام نی هیاهو ندارد

و چشم غزل دخترم سو ندارد

عجب تنگدستم چه رودست خوردم

از آن دست‌هایی که یک مو ندارد

پلی بودم آن روز و اینک خرابش

همانی که با پشت سر، خو ندارد

غمم مثل تهران، بزرگ و دل اما

بَشاگَرد تنهاست دلجو ندارد

دو تا قطب همنام و از هم فراری!

که آن سکه‌ی قلب، یک رو ندارد…

شاعر، بعد از نگارش و چاپ چند کتاب داستانی در قالب داستان کوتاه مستند، از زندگی اسرای جنگی در ایران، در ژانری ویژه، با عناوین خرداد که می‌شود ـ خیمه‌های قومس و… با گذشت چند سال، اقدام به انتشار این اثر منظوم کرده است. ناصر صارمی داعیه‌ی داستان نویسی ندارد و میگوید کتابهای مورد اشاره با معیارهای داستانی، کمی فاصله دارند و بیشتر در میدان تاریخ، بناست که اعتبار داشته باشند.

اما مجموعه شعر تازه به او فرصتی داده است تا به مجموعه اشعار منتشر شده‌ی خویش از دهه هفتاد تا به حال، پلی بزند.

در قسمت‌های پایانی سرودههای کلاسیک کتاب کافه ناصری، قصیده‌ای ملمّع، بسیار چشمگیر است که البته برای خواننده‌ای که اندک دانشی از عربی داشته باشد، حتما می‌تواند جذاب‌تر باشد.

خدا با تو می‌گفت، ای نازِ درگاه:

«سلامٌ علی آدمَ صَفوه‌الله»

من عاشق نبودم که در سهو بودم

«مِنَ الناس مَن یشتری لَهو» بودم 

خدا دید در پرده دارم صدایی

به من گفت از روی عشقآزمایی:

«قلندر صدایت نمی‌آید این سو

رساتر بگو با که داری هیاهو؟»

سلام ای کثیرالمَیامین خاکی

برومندِ لبریز از خوبناکی

تو حوّاترین شکل خلقت‌پذیری

که در چشم سازنده هم چشمگیری

و من شأن « فی روضهً یُحبَرونَم»

به این نحوه تا می‌چمی در درونم

خدا وعده‌ام داد در تشنه‌کامی

که تو «حور مَقصورهٌ فی‌الخَیامی»

تو راهی که منجر به فوزاً عظیمی

« لِمَن شاء منکم، ان یستقیمی»

دروغ است خورشید، در نفی ظاهر

بهل قصّه‌ی «یَومَ تُبلی السَّرائر»                                   

به سودابگی کردنت هم رضایم

به رسواترین راه، تن داده پایم

و یا صاحب السِّجن، من را رها کن

از این عشق‌لاخی که چاهی است بی بُن

چه تقدیر منحوس و ناخوش تراشی

اگر متن باشی و من در حواشی

«فَاَمَّا الذّین یُنادونیَ الشَّر»

 لَهُم ناصِحون باش ای ماه محشر

مرا با وجود «لَفی خُسر» دریاب

«لهم جَنّتٍ من نخیلٍ و اعناب»

«کثیراً من الظّن ِاثمٌ» بت من

از این شک مبادت گناهی به گردن

سرابی است بی تو «جزاءً وفاقاً»

و پالوده زهری است «کاساً دهاقاً»

هلا السّلام آبرودار صنعان

عجب کهنه کردی روایات کنعان

«و قالُ ادخلوا مصر» محض نگاهت                                

و انگشت مجروح یوسف گناهت

سلامٌ علیک ای به خاکم نشانده

«یُحاسب حِساباً یسیراً» نخوانده                         

تو را می‌شود دید و مجنون نباشی؟

و «فی کلّ وادٍ یهیمون» نباشی؟

نه سیب و نه گندم، من اهل زمینم

فقط عشق می‌بارد از آستینم…

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا